ستاره آسمون مامان و بابا

خاطرات روزهایی که گذشت

سلام دختر گلم. سلام عزیزدل مامان و بابا. ببخشید چند وقت بود نتونستم بیام واست از اتفاق هایی که برات افتاده بنویسم. آخرین خاطره مربوط میشه به 28 اسفند ماه سال 93: من و بابا دو تایی رفتیم خرید سیسمونی و کلی چیز میز واست خریدیم. از ست کالسکه گرفته تا سرویس خواب و شیشه شیر و عروسک. ولی لباس و سرویس چوبت مونده مامان دورت بگرده. عیدت مبارک عشق مامان و بابا عید امسال اول اول رفتیم خونه عمه جون چون مامان جون و باباجون رفته بودن زیارت امام رضا (ع). بعدش هم رفتیم خونه مامانی و بابایی شمال، خیلی بهمون خوش گذشت اونقدر که اصلا دلمون نمیخواست برگردیم. البته مامان همش دراز کشیده بود و تا تکون میخورد زودی باید می رف...
13 ارديبهشت 1394

روزهای قشنگ با تو بودن

دختر قشنگم تا حالا دو بار دیدمت. یه بار که واسه تشکیل قلبت رفته بودم و درست هم اندازه و شکل یه لوبیای جوانه زده بودی  یه بار موقع غربالگری مرحله اول که خواب بودی و کلی سرفه کردم و یه عالمه خانم دکتر با دسته دستگاه میزد به شکمم که بیدارت کنه و آخرش بیدارشدی و کلی دست و پاتو توی هوا تکون دادی و بار آخر که تعریفشو از دکترت شنیدم ولی خودم نشد ببینمت   خانم دکتر با گوشی نتونست صدای قلبتو بشنوه واسه همین خواست ببینتت. منم کلی ترسیده بودم که چرا صدای قلبتو نمیشنوم. بعد دیدم داره می خنده.می گفت واای چقدر شیطونه. سرش به سمت پایینه و خیلی هم فعاله و داره بازی می کنه داشتم ضعف میکردم برای دیدنت که به خانم دکتر گفتم میخوام ...
27 بهمن 1393